أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
57
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
باعتدال باشد و به حالت طبعى خودش نگهدارد از جهت آنكه بوريب از يكديگر كه گذشتهاند و زوج رابع ازين ازواج ابتدا مىكند از بالاى ديگر ازواج كه مذكور شد بخلف سر مىرود بفقرهء ثالثه از فقار عنق و اين زوج هم بوراب حركت كرده است و در نزد فقره اولى در اجنحه آن توقف هم كرده است و بان هم تعلق گرفته پس اين چهار زوج بود كه منقلب راس بود بجانب خلف اما دو زوج اول منقلب سر مىباشد بجانب تقليبى اندكى يا بىآنكه تقليب بود و اما زوج سوم تقليب او از ان دو زياده باشد و زوج چهارم را تقليب ظاهر بود با توريب و زوج سوم و چهارم چون ميل كند بجانبى سر نيز بدان جانب ميل كند و چون هر دو تشنج كنند سر منقلب شود بجانب خلف بىميلى و چون عضلات ثمانيه كه ازواج اربعه باشند همه تشنج كنند سر منقلب گردد بىميلى بجانبى اما عضله مقلبه مر سر را و گردن را سه زوج غاير باشد و يك زوج محلل مجموع اين سه زوج را و هر فردى ازين زوج سه گوشه دارد مانند مثلثى كه قاعده آن استخوان موخر دماغ بود فرود مىآيد باقى آن بجانب رقبه تا برسد بسنسنه فقره ثانيه و اما سه زوج كه در زير اين زوج منبسط شدهاند زوجى از آنها منحدر مىشود بجانب فقار عنق و زوجى ديگر مىرسد باجنحه فقره اولى و زوجى ديگر در ميان اين دو موضع مىماند كه ميان اطراف فقرات بود و اجنحه فقرهء اولى و از مجموع حركت انقلاب راس پديد مىشود بجانب خلف و اما عضله مميله سر و آن دو زوج مىباشند از دو جانب كه ملازم مفصل سر مىباشند يك زوج از ان دو زوج از جانب قدام بود آن زوجى باشد كه از جانب مفصل سر بفقره دوم مىآيد فردى از جانب يمين و فردى از جانب يسار و زوج دوم موضع او از جانب خلف باشد و جمع كرده است اين زوج به آن فقره اولى با سر به دو فرد يكى از جانب راست و ديگرى مىآيد از جانب چپ پس افراد اين ازواج چهار باشد و هرگاه كه فردى ازين افراد حركت كند سر ميل كند بآنجانب باندك توريبى و چون دو فرد از يك جانب حركت كند سر بدان جانب ميل كند تا ريب و اگر دو فردى كه مائلاند بقدام حركت كنند اعانت كنند بعضله ناكسه و آنچه از جانب خلف بود از ان دو فرد معين عضله منعطفه باشند و مميله بخلف و چون جمله را حركت شود سر راست بايستد بانتصاب درست چنان كه به هيچ طرف ميل نكنند و اين چهار فرد از افراد دو زوج مميله افرادى چنداند در غايت ضعف و ليكن بواسطه كثرت عضلات ديگر و وجود رباطات و اعصاب بازيافته صغر او شده است در ان موضع و آن دو زوج در ميان آنها محرور ماندهاند ديگر بدانكه مفصل سر را احتياج باشد به دو چيز كه آن دو چيز محتاجاند به دو معنى كه آن دو معنى ضد يكديگر باشند يكى از ان دو وثاقت بود و امر وثاقت متعلق باشد باستيثاق مفاصل و قلت حركات او دوم از ان دو امر كثرت عدد حركات بود و اين معنى متعلق باشد بسلاست مفاصل و از جاى آن پس تجويز آن كردند كه از جاى مفاصل مستدير شود بوثاقتى كه حاصل است در آنجا بكثرت التفات عضلات و اربطه محيطه به آنها پس به اين وسيله در اين مقام آن عريض به مقصد پيوسته مىشود فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ فصل يازدهم در تشريح عضلات حنجره بدانكه حنجره مركب باشد از سه غضروف يكى از آنها را درقى مىگويند و ترسى يعنى مامالسوبوستى و دوم از ان غضروفها را لا اسم له گويند و جاى لا اسم له در زير درقى و ترسى بود و در نظر از حس بصر ناپديد بود بخلاف درقى و ترسى كه آن بطريق نصف دائره باشد كه زيادتى از جانب بيرون باشد و آن را از حس بصر توان ديدن و آن را نتو حنجره گويند و سوم ازين سه غضروف را مكبى گويند از جهت آنكه مانند سرپوشى بود درقى را و انفتاح و انغلاق حنجره به آن مىشود و آن را طرجهالى نيز گويند و اين غضروف ملازم غضروف لا اسم له است بمفصلى كه آن مضاعف باشد يعنى از دو جانب او را مفصل بود به دو فقره كه در طرجهالى باشد و دو زائده كه در لا اسم له و با وجود ملازمت او لا اسم له را مكبى درقى و ترسى باشد و نزديك حنجره استخوانى باشد كه آن را نتو بود و آن را اعظم لا مىگويند از جهت آنكه شبيه به حرف لام بود در كتابت يونانيين بدين شكل و فائده اين استخوان آن بود كه ليف عضله حنجره به او متشبت مىشود تا استثناى اين عضله به آن عظم باشد چراكه حنجره محتاج باشد بعضله كه در غضروف درقى را با لا اسم له بهم منضم سازد و عضله ديگر كه طرجهالى را با درقى بهم منضم سازد و عضلهء ديگر كه در طرجهالى را زير دوار درقى و از لا اسم له دور كند و حنجره منفتح شود و عضله كه مفتح حنجره باشد بعضى از آنها زوجى باشد كه از اعظم لامى روئيده مىشود و متوجه بمقدم غضروف